خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

542

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

1 - بحث از حال الفاظ ؛ 2 - بحث پيرامون ايراد زوايد و تجاوز از قدر كفايت در حد ؛ 3 - بحث پيرامون اغفال واجب يا عدول به ناواجب كه مقتضى ذات و فساد حد است . اكنون به تفصيل پيرامون هريك از اين مباحث سخن مىگوييم : مواضع الفاظ 1 - حد ، نبايد مشتمل بر لفظ مشترك يا لفظ پيچيده‌اى كه بر معنى دلالت نمىكند ، باشد . مانند آن‌كه بگويند : سكون : با جوهر خود شدن است . زيرا مفهوم نزديك‌تر به اين حد همان مكان طبيعى است كه آن هم حركت است . ممكن است پيچيدگى در حد نباشد ، بلكه در محدود باشد ، بدين‌خاطر كه به صورت اشتراك بر معانى مختلفى واقع مىشود و به همين جهت ، حد به وسيلهء الفاظ مشتركى كه بر آن معانى دلالت مىكند بيان شود ، مثلا نور - كه مشترك ميان معقول و محسوس است - اين‌گونه تعريف شود كه : آن‌چه كاشف مدرك به اتصال باشد . اين حد ، به ظاهر با محدود مطابقت داشته و رواج مىيابد ، اما در حقيقت حد نيست ، زيرا دلالت بر معنى محصّل و شخصى براى محدودى معين نمىكند . همچنين ممكن است حدى مشترك نباشد اما شامل معانى محدود باشد . مانند آن‌كه بخواهند براى حيات كه ميان حيوان و نبات مشترك است - حدى بيان كرده و بگويند حيات چيزى است كه داراى قوهء غاذيه باشد . در حالى كه اين معنى نسبت به نبات ، بالذات بوده و نسبت به حيوان به خاطر وجود نفس نباتى است . بنابراين از آن‌جا كه حد فوق شامل هر دو معنى است ، رواج مىيابد ولى در حقيقت اين حد فاسد است . اشتراكى كه به سبب استعاره باشد ، رواج زيادى مىيابد ، مثلا در تعريف عفت گفته شده كه عفت اشتراكى اتفاقى است . در حالى كه اين حد فاسد است ، زيرا اين معنى لاحق نغمات نيز هست . پس لازمهء آن اين است كه عفت تحت دو جنس متباين يعنى فضيلت و اتفاق باشد . 2 - شايسته نيست كه در حد ، از الفاظ متداول عدول كرده و الفاظ غريب استعمال شود . چنان‌كه مثلا بگويند : رتيلا ( جانورى زهردار است كه به فارسى دلمك ناميده مىشود ) معفنة الملسع است . يا چشم مظلل به ابروست ، يا مغز غاذية العظام است .